|
خاطراتي از يادگاران سردار رشيد شهيد علي اربابي ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون حكايت ايمان ، پايمردي و ايثار شهيدان راه حق را نه آغازيست و نه پاياني ، دربارة اين اسوه هاي مقاومت و شجاعت و ايثار قلم فرمايي كار سهلي به نظر نمي آيد هر گاه كه سخن از شهادت و شهيد پيش مي آيد قلم ناخودآگاه از حركت باز مي ايستد و در عظمت و شكوه مات و مبهوت گشته و قدرت ترسيم و تحرير و تعريف اين گل وارة عظيم الهي را در خويش نمي بيند . خوشا به حال آن روز هايي كه باغ پر از گل هاي زيبا و خوش رو بود گل هايي كه فضاي باغ ما را عطرآگين كرده بودند ولي افسوس كه اين گل ها بر عشق خود طاغت نياوردند و به گلزار شتافتند و ما را در اين بوستان تنها گذاشتند. تقريباً 4 الي 5 ساله بودم در ماه مبارك رمضان پدرم گفت : عباس فرزندم در صورتي كه بتواني يك روزة كامل بگيري و نمازهايت را در اول وقت بخواني براي تو جايزهاي در نظر مي گيرم و من چون جايزه برايم اهميت داشت تصميم گرفتم كه اين اعمال را انجام دهم در حالي كه توان روزه گرفتن را نداشتم و برايم مشكل بود وليكن با تحمل تشنگي و گرسنگي زياد توانستم كه يك روزه بگيرم پدرم وقتي موفقيت من را در اين امتحان ديد به تعهد خود جامع عمل پوشاند ويك دوچرخه برايم خريد . و من از آن سال به بعد حتي بدون قرار دادن جايزهاي ، به نماز خواندن و روزه گزفتن ادامه دادم و هر سال بر عشق و علاقهام افزوده مي شد . حال بايد بنگريم و از اين خاطره در عبرت بگيريم كه تربيت فرزندان كه يك امر مهم و بزرگ اسن به دست چه كساني است ؟ و بايد قبول كنيم كه شهيدان مربيان و استادان ما بودهاند . بله قسمت عمدة تربيت فرزندان به دست اين پدران و اين مادران ميباشد اگر پدر و مادر مانند اين خاطره به گونه اي عشق به خدا را در دل فرزند خود ايجاد كنند تا او در آينده براي رضاي خدا گام بردارد آيندة فرزند تضمين شده است و جامعه مي تواند در آينده جامعه اي موفق باشد . پدرم و دو عموي بزرگوارم كه به لقاءالله پيوسته اند من و دو برادرم را خيلي دوست داشتند خصوصاً پدرم كه وقتي از جبهه مي آمدند هر وقت كه مي خواستند از خانه خارج شوند دست يكي از ما را مي گرفتند و به بيرون مي بردند و هميشه با مهربان بودند حتي آنقدر ما را دوست داشتند و به ما احترام ميگذاشتند كه يادم نمي رود پدر عزيزم ـ در پي اصرار من كه خيلي دوست داشتم كه ببينم كه پدرم به كجا مي رود ـ يك بار مرا به يكي از مناطق جنگي بردند (فاو) و چون پدرم وقت كافي نداشت با عموي عزيزم قاسم آنجا بوديم و او هم پس از گذشت چند روز مرا به منزل بازگرداند اما من در اين سفرخيلي چيزها به چشم خود ديدم و مشاهده كردم كه چگونه اين رزمندگان و بسيجيان دلاور وغيرتمند كه به خاطر دفاع از اسلام و ميهن اسلامي و ملت به خاك و خون مي غلتند و سرانجام به معشوق خود مي رسند و آخرين خاطره اي كه اين جانب از پدر بزرگوارم دارم اين است كه پدرم وقتي در آخرين مرتبه اي كه مي خواست به جبهه برود در هنگام خداحافظي به من گفت كه اگر سورههاي كوچك قرآن را پشت خط تلفن بخوانم اين بار زودتر از هميشه باز خواهد گشت من براي همين منظور تلاش خويش را كردم و بالاخره موفق شدم و او نيز قول داد كه تا چند روز ديگر باز خواهد گشت ولي بعد از چند روز لباس عطرآگين وخونينش را آوردند و به ما گفتن كه پدرت به مقام بالاي شهادت نائل آمدهاند و من هيچگاه اين خاطره را از ذهن و ياد خويش خارج كنم . مي بايست يادمان باشد خون شهيدان كه باعث سربلندي و آبياري نهال نوپاي انقلاب اسلامي شد پايمال نكنيم و از مسئولين و مردم انتظار داريم كه هميشه و در همه حال طبق سخن و وصيت شهداي عزيز در راه رضاي خدا گام بردارند و هيچگاه به اين دنياي بي ارزش دل نبندند كه مقصد سراي ديگري ميباشد . از طرف فرزندان سردار شهيد علي اربابي
+ نوشته شده در ساعت   توسط حسین فرزند شهید
|
|
|