![]() |
![]() |
|
| علی آقا و علی محمد و علی اصغر |
|
با توجه به اینکه درحال تهیه کتاب در خصوص سرداران شهید اربابی هستیم از تمامی عزیزانی که خاطره ای در این زمینه دارند درخواست می گردد خاطرات خویش را ارسال نمایند.
ادرس پست الکترونیکی: Hossein.a.b@gmail.com |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط حسین فرزند شهید |
|
|
شهيد علي اربابی بیدگلی نام پدر: نصرت ا… تاریخ تولد:۱۰/۲/۱۳۳۷ محل تولد: بيدگل تاریخ شهادت:۲۳/۳/۱۳۶۷ محل شهادت: شلمچه عمليات ها: ۱-رمضان ۲-والفجر مقدماتی ۳-محرم(مجروح) ۴-والفجرچهار ۵- خیبر ۶-بدر ۷-والفجر هشت ۸-کربلای چهار ۹-کربلای پنج (شیمیایی) ۱۰-والفجر ده ۱۱- فاو ۱۲-بیت المقدس ۱۳- بيت المقدس هفت (شهید) مسئوليت ها: معاون نیروی زرهی لشکر امام حسین (ع)- 3 سال اطلاعات عملیات تیپ قمر بنی هاشم (ع)- 2 سال و نه ماه فرمانده گردان علي بن ابيطالب- شش ماه |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط حسین فرزند شهید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط حسین فرزند شهید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط حسین فرزند شهید |
|
|
متن كامل وصيت نامة سردار دلير اسلام فرماندة گردان علي ابن ابيطالب (ع) برادر شهيد علي اربابي «ان الله اشتري من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في سبيل الله فيقتلون وعداً عليه جقاً في التورتهوالانجيل والقرآن و مناو في بعهده من الله فاستبشروا بيعكم الذي بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم» خدا جان و مال اهل ايمان را به بهاي بهشت خريداري كرده آنها در راه خدا جهاد مي كنند و دشمنان دين را به قتل رسانند و يا خود كشته شوند . اين وعده قطعي است بر خدا و عهدي است كه در (سه دفتر آسماني ) تورات و انجيل و قرآن ياد فرموده و از خدا با وفاتر به عهد كيست؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط حسین فرزند شهید |
|
|
اعلام تاريخ شهادت توسط شخص شهيد سال 65 توفيق تشرف به حج ابراهيمي يافتم ، هنگامي كه با سردار علیمحمد اربابي خداحافظي مي كردم نامهاي به من داد و سفارش كرد اين نامه را در طول راه بخوانم ، گويي زادراه سفر مكهام بود ، نامه را گرفتم و از هم جدا شديم . در طول راه به فكر سردار اربابي و نامهاش افتادم نامه را باز كردم ، با خطي زيبا و كلماتي لطيف و دلنشينش كه از سوي قلبش برخاسته بود برايم نامه نوشته بود . وقتي نامه را خواندم متوجه شدم چرا اين مطالب را حضوري با من مطرح نكرده . چرا كه مي خواسته در راه مكه باشد تا نتوانم به درخواستش جواب رد ندهم در نامه نوشته بود :« در عمليات آينده (كربلاي چهار) اجازه بده در گردانهاي رزمي انجام وظيفه نمايم . با رزمندگان و همراه آنان بر قلب دشمن زبون حمله كنم . خواهش مي كنم از حضور من در خط مقدم ممانعت نكن . من مي دانم كه تا 6 ماه ديگر شهيد خواهم شد . پس اين چند صباح اجازه بده با بسيجي ها باشم » همين طور كه نامه را مي خواندم مثل اينكه يك سطل آب سرد روي بدنم مي ريختند ، عرق سردي بر وجودم نشست و لرزيدم . خدايا اگر اربابي شهيد شود ، اگر او نيز برود ، چه مي شود . نه خدايا اربابي را براي لشكر اسلام حفظ كن . دقيقاً سر موعد مقرر ، سر 6 ماه سردار اربابي رئيس ستاد لشكر با چهرهاي منور و افروخته پا به ميعادگاه و مسلخ خود نهاد ، پيك شهادت در قالب خمپارهاي فرود آمد و تركش سوزان پهلوگاه وي را دريد ناگاه صداي يا حسين يا حسين ، اربابي بين زمين و آسمان پيچيد و در خون غلتيده نقش بر زمين شد . سردار شهید حاج احمد كاظمي فرمانده سابق لشكر 8 نجف اشرف فرمانده نيروي هوايي سپاه پاسداران فرمانده شهید نیروی زمینی تذكر : خاطرة بالا توسط سردار احمد كاظمي به اطلاع مقام معظم رهبري رسيده است |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط حسین فرزند شهید |
|
|
زندگينامه سردار رشيد اسلام علي اصغر اربابي بيدگلي «يكي از مسئولين يگان دريايي تيپ قمر بني هاشم (ع) »
شهيد علي اصغر اربابي در 29 اسفند 1347 (شب عيد نوروز) در خانوادهاي كاملاً مذهبي و متدين و مستضعف در بيدگل كاشان از مادري علاقه مند به اهل بيت (ع) و پدري صبور و با تقوا ديده به جهان گشود و دفتر زندگي پربركت و خاطره خود را باز نمود . رشد مذهبي ، اخلاقي ، تربيت اسلامي و تعهد به انجام فرايض ديني در روح بزرگ علي اصغر تأثير به سزايي داشت ، عشق به اهل بيت عصمت و طهارت ، آزادانديش ، بزرگواري و مهر و عطوفت از همان دوران كودكي در وجودش شعلهور بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط حسین فرزند شهید |
|
|
خاطراتي از يادگاران سردار رشيد شهيد علي اربابي ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون حكايت ايمان ، پايمردي و ايثار شهيدان راه حق را نه آغازيست و نه پاياني ، دربارة اين اسوه هاي مقاومت و شجاعت و ايثار قلم فرمايي كار سهلي به نظر نمي آيد هر گاه كه سخن از شهادت و شهيد پيش مي آيد قلم ناخودآگاه از حركت باز مي ايستد و در عظمت و شكوه مات و مبهوت گشته و قدرت ترسيم و تحرير و تعريف اين گل وارة عظيم الهي را در خويش نمي بيند . خوشا به حال آن روز هايي كه باغ پر از گل هاي زيبا و خوش رو بود گل هايي كه فضاي باغ ما را عطرآگين كرده بودند ولي افسوس كه اين گل ها بر عشق خود طاغت نياوردند و به گلزار شتافتند و ما را در اين بوستان تنها گذاشتند. تقريباً 4 الي 5 ساله بودم در ماه مبارك رمضان پدرم گفت : عباس فرزندم در صورتي كه بتواني يك روزة كامل بگيري و نمازهايت را در اول وقت بخواني براي تو جايزهاي در نظر مي گيرم و من چون جايزه برايم اهميت داشت تصميم گرفتم كه اين اعمال را انجام دهم در حالي كه توان روزه گرفتن را نداشتم و برايم مشكل بود وليكن با تحمل تشنگي و گرسنگي زياد توانستم كه يك روزه بگيرم پدرم وقتي موفقيت من را در اين امتحان ديد به تعهد خود جامع عمل پوشاند ويك دوچرخه برايم خريد . و من از آن سال به بعد حتي بدون قرار دادن جايزهاي ، به نماز خواندن و روزه گزفتن ادامه دادم و هر سال بر عشق و علاقهام افزوده مي شد . حال بايد بنگريم و از اين خاطره در عبرت بگيريم كه تربيت فرزندان كه يك امر مهم و بزرگ اسن به دست چه كساني است ؟ و بايد قبول كنيم كه شهيدان مربيان و استادان ما بودهاند . بله قسمت عمدة تربيت فرزندان به دست اين پدران و اين مادران ميباشد اگر پدر و مادر مانند اين خاطره به گونه اي عشق به خدا را در دل فرزند خود ايجاد كنند تا او در آينده براي رضاي خدا گام بردارد آيندة فرزند تضمين شده است و جامعه مي تواند در آينده جامعه اي موفق باشد . پدرم و دو عموي بزرگوارم كه به لقاءالله پيوسته اند من و دو برادرم را خيلي دوست داشتند خصوصاً پدرم كه وقتي از جبهه مي آمدند هر وقت كه مي خواستند از خانه خارج شوند دست يكي از ما را مي گرفتند و به بيرون مي بردند و هميشه با مهربان بودند حتي آنقدر ما را دوست داشتند و به ما احترام ميگذاشتند كه يادم نمي رود پدر عزيزم ـ در پي اصرار من كه خيلي دوست داشتم كه ببينم كه پدرم به كجا مي رود ـ يك بار مرا به يكي از مناطق جنگي بردند (فاو) و چون پدرم وقت كافي نداشت با عموي عزيزم قاسم آنجا بوديم و او هم پس از گذشت چند روز مرا به منزل بازگرداند اما من در اين سفرخيلي چيزها به چشم خود ديدم و مشاهده كردم كه چگونه اين رزمندگان و بسيجيان دلاور وغيرتمند كه به خاطر دفاع از اسلام و ميهن اسلامي و ملت به خاك و خون مي غلتند و سرانجام به معشوق خود مي رسند و آخرين خاطره اي كه اين جانب از پدر بزرگوارم دارم اين است كه پدرم وقتي در آخرين مرتبه اي كه مي خواست به جبهه برود در هنگام خداحافظي به من گفت كه اگر سورههاي كوچك قرآن را پشت خط تلفن بخوانم اين بار زودتر از هميشه باز خواهد گشت من براي همين منظور تلاش خويش را كردم و بالاخره موفق شدم و او نيز قول داد كه تا چند روز ديگر باز خواهد گشت ولي بعد از چند روز لباس عطرآگين وخونينش را آوردند و به ما گفتن كه پدرت به مقام بالاي شهادت نائل آمدهاند و من هيچگاه اين خاطره را از ذهن و ياد خويش خارج كنم . مي بايست يادمان باشد خون شهيدان كه باعث سربلندي و آبياري نهال نوپاي انقلاب اسلامي شد پايمال نكنيم و از مسئولين و مردم انتظار داريم كه هميشه و در همه حال طبق سخن و وصيت شهداي عزيز در راه رضاي خدا گام بردارند و هيچگاه به اين دنياي بي ارزش دل نبندند كه مقصد سراي ديگري ميباشد . از طرف فرزندان سردار شهيد علي اربابي
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط حسین فرزند شهید |
|
به آسمان رفتن سردار شهيد اسلام شهيد علي اربابي
در عالم خواب همزمان با لحظة شهادت
در حين عمليات بيت المقدس 7 بود كه شبي در عالم خواب ديدم كه همراه با سردار بزرگ اسلام شهيد علي اربابي داخل اتاقي هستيم ايشان مشغول صحبت كردن بود كه ناگهان از سقف اتاق يك غبار نوراني مدور شروع به پايين آمدن كرد آنقدر اين نور پايين امد تا تمام جسم اين سردار بزرگ اسلام داخل آن نور قرار گرفت . سپس اين سردار نوراني سپاه اسلام همراه با آن نور به سوي آسمان عروج مي كرد من كه اين صحنه را ديدم شروع كردم به گريه كردن و التماس كردن و با تمام وجودم پرسيدم كه علي را كجا مي بريد ؟ علي را براي ما بگذاريد كه ناگهان از طرف آن نور آسماني ندايي به گوشم رسيد و گفت ! ديگر بس است تا حالا علي از شما بود و از حالا ديگر او از ماست و التماس و گريه نكن . همين طوري كه در حال گريه كردن بودم آن نور آسماني علي را آرام آرام بالا برد و به ملكوت رساند تا از ديد و نظر من ناپديد شد . همين كه از خواب بيدار شدم از هركه سئوال كردم جوابي نشنيدم تا اينكه متوجه شدم دقيقاً مقارن با ساعت خواب بنده ايشان به لقاءالله پيوسته است . مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك دو سه روزي قفسي ساختهاند از بدنم ايخوشآنروزكهپروازكنمتابردوست به هواي سر كويش پرد بالي بزنم به نقل از برادر جندقيان |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط حسین فرزند شهید |
|
|
در فراق سه سردار بسمه تعالي در لاله زار بيكران شهيدا ن ، هر روز لاله اي كاشته مي شود . سه لاله اين گلزار بيكران شهيدان ، سرداران شهيد علي ، علي محمد و علي اصغر اربابي مي باشند كه عاشقانه راهي سرمنزل عشق و حقيقت شدهاند و از سرچشمة حيات . آب جاوداني نوشيدهاند ، خاك جبهه از روز اول جنگ ، فرة خون آنان را چشيده بود اگر آيه هاي جهاد و شهادت مي خواندند ، تن به خشن ترين واقعيات جهاد و شهادت نيز مي دادند اگر زباني براي سرودن حماسه انساني داشتند ، بدني نيز براي تحمل تركش هاي چدني داشتند . علي محمد جان اي كه ستارههاي سرخ يارانمان را به ارمغان آوردي،اي شرمسار تاريخ از رويت ! اي كه براي پرواز بي تابي مي كردي و هر لحظه چونان سالي براي تو مي گذشت . اي كه يارانت را ديدي ، چه سان پرواز مي كنند اي فرياد زنندة دردمندان اي بلبل خوش نواز اي سردار عزيزتر از جان اي در همه حال شاداب و سرافراز ، اينك با تو چه بگويم . تو با كدام زمزه خوابيدي ؟ تو را كدام دام مشقت شهيد كرد ؟ علي جان ، سردار مهذب و شجاع تو را كدام زخم مصيبت به خاك افكند اي بلند قامت ، پس از تو كبوتران سفيد بال هزار سال پير شده اند و افسرده شده اند! تو خود مي داني كه چقدر غمگينم! تو خود مي داني كه چقدر دلتنگيم ! تو را چگونه توان خواند ؟ اي درخشنده تر از خورشيد . اي همه نفست حكايت سجدة خون . سرخي خونت درخشندگي خورشيد را به بازي گرفته است نامت بر هر چه مي تابد ، نور مي شود و شقايقهاي بهاري كه شكوفه مي زنند و دهان باز مي كنند همه تو را مي خوانند علي اصغر اربابي سردار گمنام و حماسه ساز جبهه ها شجاعت هاي بي نظيرت ، مظلوميت هاي بهشتي وارت ، اكنون همه را مي سوزاند ، امروز رفتن تو اشك را بي اختيار بر گونه ها جاري ساخته، كه با حسين (ع) چه ميثاقي داشتي كه چنين كربلايي شدي؟ چون مولايت حسين (ع) با تني بي سر (سر جدا) وارد بهشت شدي ، هنوز آواي تو اي مظلوم شهر و شهيد جبهه در گوشها طنين انداز است . علي اصغر جان ، هنوز قامت استوارت را كه در مقابلمان مي ايستادي و از تجارب جنگ و معنويت جبهه برايمان سخن مي گفتي يادمان مي آيد . سرداران بزرگوار اربابي شما سوختيد اما نساختيد به بندتان كشيدند ، اما باز گفتيد كه امت ابراهيم (ع) را فقط رفتن ميخواهد اي كه بالهايتان را بريدند اما پروازتان را هرگز ، اگر پاهايتان را بريدند ، اما راهتان را هرگز ، اگر زبانتان را دوختند اما پيامتان را هرگز ، چه نيكو شهادت را انتخاب كرديد و چه نيكوتر شهادت هم شما را انتخاب كرد . براستي هر دو عاشق همديگر بوديد مگر نه اين است كه شهيدان را شهيدان مي شناسند؟ شماها هم دوستان و همسنگرانتان را خوب شناختيد ، دردشان را احساس نموديد و مظلوميتشان را درك كرديد ولي با رفتنتان آسمان و زمين شهر را غم گرفته است . حكايت شما را بايد بر برگ برگ كتاب تاريخ نوشت ، بر عرش آسمان نگاشت ، تا همه نظاره كنند نامتان اينك برنگين دلمان نقش بسته است و در فراقتان بر پاييز عمر خود گريه مي كنيم ، چرا كه نگاهتان لبريز از عشق بود! مطمئن باشيد كه هميشه راهتان را آنطور كه خود رهرو شهيدان بوديد ادامه خواهيم داد و به شما افتخار خواهيم كرد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط حسین فرزند شهید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شهیدان همیشه زنده اند
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 دی 1388 آذر 1388 فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
پایگاه دفتر امام خمینی پایگاه دفتر مقام معظم رهبری |
|
RSS
|